Montag, 6. Februar 2012

«مكه‏»،سرزمين خاطرهها...
«من از اين شهر اميد شهر توحيد،كه نامش‏«مكه‏»است و غنوده است ميان صدفش‏«كعبه‏»پاك قصهها مىدانم... دست در دست من اينك بگذار، تا از اين شهر پر از خاطره،ديدن بكنيم. هر كجا گام نهى در اين شهر و به هر سوى كه چشم اندازى مىشود زنده بسى خاطرهها در ذهنت يادى از«ابراهيم‏» آنكه شالوده اين خانه بريخت آنكه بتهاى كهن را بشكست آنكه بر درگه دوست، پسرش را كه جوان بود،به قربانى برد. يادى از«هاجر»و اسماعيلش مظهر سعى و تكاپو و تلاشصاحب زمزمه زمزم عشق يادى از ناله جانسوز«بلال‏» كه در اين شهر،در آن دوره پر خوف و گزند به‏«احد»بود بلند. يادى از غار«حرا»،مهبط وحى يادى از بعثت پيغمبر پاك يادى از«هجرت‏»و از فتح بزرگ يادى از«شعب ابى طالب‏»و آزار قريش! شهر دين،شهر خدا،شهر رسول، شهر ميلاد على (ع) شهر نجواى حسين،در«عرفات‏» شهر قرآن و حديث شهر فيض و بركات!...» آرى...و بسى خاطره از جاى دگر...شخص دگر. كجاى‏«حج‏»را مىتوان يافت كه نشان از كسى،حادثهاى،خاطرهاى نداشته باشد؟ كدام عمل حج است كه منقطع از ريشهاى در تاريخ باشد؟

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen