«مكه»،سرزمين خاطرهها...
«من از اين شهر اميد شهر توحيد،كه نامش«مكه»است و غنوده است ميان صدفش«كعبه»پاك قصهها مىدانم... دست در دست من اينك بگذار، تا از اين شهر پر از خاطره،ديدن بكنيم. هر كجا گام نهى در اين شهر و به هر سوى كه چشم اندازى مىشود زنده بسى خاطرهها در ذهنت يادى از«ابراهيم» آنكه شالوده اين خانه بريخت آنكه بتهاى كهن را بشكست آنكه بر درگه دوست، پسرش را كه جوان بود،به قربانى برد. يادى از«هاجر»و اسماعيلش مظهر سعى و تكاپو و تلاشصاحب زمزمه زمزم عشق يادى از ناله جانسوز«بلال» كه در اين شهر،در آن دوره پر خوف و گزند به«احد»بود بلند. يادى از غار«حرا»،مهبط وحى يادى از بعثت پيغمبر پاك يادى از«هجرت»و از فتح بزرگ يادى از«شعب ابى طالب»و آزار قريش! شهر دين،شهر خدا،شهر رسول، شهر ميلاد على (ع) شهر نجواى حسين،در«عرفات» شهر قرآن و حديث شهر فيض و بركات!...» آرى...و بسى خاطره از جاى دگر...شخص دگر. كجاى«حج»را مىتوان يافت كه نشان از كسى،حادثهاى،خاطرهاى نداشته باشد؟ كدام عمل حج است كه منقطع از ريشهاى در تاريخ باشد؟

Keine Kommentare:
Kommentar veröffentlichen